حكيم زجاجى

1107

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

اگر تو در اين رزم سازى درنگ * ببارد بر اين لشكر از كوه سنگ نگونسار گردد بر اين قوم كوه * بما [ نند ] در زير سنگ اين گروه ورا گفت افشين چرا كوهسار * نيفتد بر آن بابك نابكار نبارد بر او سنگ همچون تگرگ * نپاشد بر آن گبر زنديق « 1 » مرگ ز بالا ورا درنيارد به زير * مر او را رهاند ز پيكار شير بلايى ورا بازدارد ز دهر * شود آن نكوهيده ناگاه قهر به ميران لشكر دگرباره گفت * كه من صبر مىسازم اندر نهفت كه تا اين بداختر درآيد ز پاى * به زير آيد از قلعه بى [ عقل ] و راى نخواهم كه يك تن ز مردان جنگ * شود خسته و كشته از تير و سنگ چو اين لشكر اندر پناه من است * نگردند از اين ره كه راه من است جوانى از آن غازيان گفت باز * كه اى مير گردن‌كش و سرفراز من اينجا پى خشم و جنگ آمدم * [ نه از ] بهر ناز و درنگ آمدم اگر كشته گردم به جنت رسم * ز هردو جهان آرزو ، اين بسم وگر دشمنان را درآرم ز پاى * ببخشد گناه مرا رهنماى مرا رنگ خون بهتر از بوى مشك * كه ريزند از من بر اين خاك خشك چنين گفت افشين بسازيد كار * بياييد فردا سوى كارزار شهادت بيابيد فردا بسى * چو آيند يكسر به ميدان [ كسى ] سپيده كه خورشيد سر بركشيد * همه دامن كوه در زر كشيد برآمد ز مردان حربى خروش * دل نامداران همىشد به جوش برفتند يكسر به زير حصار * برآمد خروشيدن و گيرودار از آن تكيه گبران برون آمدند * سراسيمه جوياى خون آمدند فراوان به قتل آمد از هردو روى * روان گشت خون راست چون [ آب ] جوى چو روى هوا گشت . . . . . . . . . . . . * دو لشكر سوى جاى . . . . . . . . . . . گروهى به بالا شدند از نشيب * به لرزه فتاده ز بيم و نهيب گروهى به زير آمدند از فراز * به چنگ اندرون نيز [ ه ] هاى دراز

--> ( 1 ) نزديك